پست ثابت

میخوام اینجا نظرمو در مورد رستوران ها و اینجور چیزا بنویسم که یه اشتباه رو چند بار تکرار نکنم :


بوغدا اسنپ فود:

قیمه از اینجا نگو. سیب زمینی هاش ریز و خشک و ارزش غذایی نداره.
سبزی هاش آخرین بار 29 مرداد، دو تا مو در اومد
دیر هم ارسال کرد و خیلی دیر رسید به دستم


-------------------------------------------------------------------------------------------------

ریمیل ()
کلا انگار نزدیش. فرمژه هم که میذارم، وقتی این ریمیل رو میزنم مژه هام رو صاف میکنه و فِرِش رو میگیره.

صد و نود و هشت

انقد خوابم میاد که دلم میخواد گریه کنم

صد و نود و هفت

احساس میکنم عقده ای شدم از بس کسی بهم محبت نکرده

دوستم نداشته

بغلم نکرده...

نازمو نکشیده

نازم نکرده

صد و نود و شیش

قهوه حالمو بد میکنه ولی مجبورم بخورم

قلب دارم و بی قرارم الان

دلم میخواد پاشم برم خونه. اصلا جون ندارم

خسته م

خوابم میاد

صد و نود و پنج

بازم روز سوم به بعد پر یو د و ایده های خلق جهانی بهتر و درآمد دلاری و کار ریموت از آمریکا و ....

خاک بر سرت بهنووووود

همیشه فقط خیال

صد نود و چاهار

یه انرژی خیلی بزرگی رو توم احساس میکنم

و ای کاش انقد نکُ شته بودن منو آدما

که بتونم زندگی کنم... زندگی!

صد و نود و سه

حتی یه دلیل نتونستم برای خودم بیارم...

صد و نود و دو

حداقل دو هفته زودتر از زمان پر یودم ، پر یود شدم.

متنفرم از این به هم ریختگی هورمونا

صد و نود و یک

ایتز مای بیرثدی

و در بی حوصله ترین حالم...

صد و هشتاد و نُه

تازگیا یکی یه گوشه از زندگیشو تعریف کرد و انقد خوب بود برای فیلمنامه شدن که چند وقته ذهنم درگیر اینه فیلمنامه ش کنم

عجیبه!

صد و هشتاد و هشت

گاهی متوجه این میشم که یه شعله ی کوچیک هنوز داره تو وجود علیرضا میسوزه. زیر کلی خاکستر که دیده نشه

شعله ی نفرت و کینه و خشم از من

لحظه هایی که نمیتونه نقاب همیشگی "خوب بودن" رو سریع بزنه رو خودش و اون حرص و نفرت رو عریـان میبینم توش...

یه زمانی این شعله خیلی بزرگ و واضح بود

اما الان کوچیک و پنهونه. خاموش نشده اما یه ذره همیشه روشنه

دارم تمام تلاشم رو میکنم اما کوچکترین حرف یا حتی سوالی، میتونه علیرضا رو دوباره به اون ورژن بی رحمش سوییچ کنه

نصف شب صدای کوبیدن در و اینجور چیزا میاد. از خواب میپرم میبینم جلو در دسشوییه. ناخودآگاه بین خواب و بیدار میپرسم چی شده

با حرص میگه میرم دسشویی!! بعد متوجه میشم صدای در بالکن بوده

دلیلی نداره نصف شب اون حرص و خشم. جز اینکه نتونسته باشه اون خشم رو تو یه لحظه سریع نقاب بزنه روش. چون نصف شبه، تو ناخودآگاهیم...

صد و هشتاد و هفت

نمی‌دونم چرا انقد بی‌قرار و پر از آشوبم‌

دلم یه خرده آرامش و آسایش و اطمینان می‌خواد

نترسیدن و مراقبت نکردن دلم می‌خواد

هر لحظه دوباره سبک و سنگین کردن خودم، که نکنه ازم خطا سر بزنه... تک تک ثانیه‌ها انرژی می‌گیره هر رفتار و حرف و حرکتی...

صد و هشتاد و شش

دارم زیر فشار کاری له میشم

و امیدوار این قضیه پروانه شدن اینا راس باشه

وگرنه هیچ توجیهی نداره انقد بگــــــــــاااااااااااااااااااایی

مغزم داره میترکه

هیچ جا و هیچ جوره هم نمیشه غر زد