دویست و دوازده

همه چی در من آوار شده

کل وجودم شبیه خرابه های بعد جنگ شده

هیچ دیواری نمونده هیچ دری نمونده

فقط تپه هایی از خرابه های جاهایی که قبلا در و دیوار و خونه بود

برام دیگه هیچی ارزش نیست، ارزش نداره

من از تک تک کسایی که فکر میکردم پناهم باشن، ضربه خوردم و طرد شدم

بارها... بارها...

حالا به هیچ کس نه اعتماد دارم نه ایمان و باور

و این شامل خودمم میشه

تو دنیا حتی خودم هم با خودم غریبه م و دور

مثل یه پرنده وسط طوفانِ بارون و شن و بدبختی



------------
مث کشتی زیر دریا
نه میمونوم نه میمیروم...


-----------
ببین اینا چی ان که بینشون این منِ تیکه پاره آدم ترینم

دویست و یازده

منطق علیرضا اینجوریه که

مهسا الان حالش بده و بی پناه تر و بدبخت تر از همیشه، پس بهترین و اولین کاری که من میکنم چیه؟

آفرین. برم تو قیافه. باهاش سرسنگین باشم

مبادا بغلش کنم، بهش دلداری بدم

شب تا صبح گریه میکنه به تخمم

چه احساسی داره به تخمم

من فقط برم تو قیافه و باهاش کمترین ارتباط انسانی رو داشته باشم