صد و هفتاد و شیش
خودمو کشتم که دردمو بهش بگم و یکم دلداری بگیرم، یکم کنارم باشه پناهم باشه
در عوضش یه مشت حرف بی رحمانه ی دیگه گرفتم و
اینکه دوباره امیدم رو ناامید کرد و گفت نمیخواد حرف بزنه
جدایی رو ترجیح میده
چرا من انقد سعی میکنم بهش چیزی بفهمونم؟ وقتی نمیخواد بفهمه؟
وقتی کوره انقد که نبینه حالمو؟ چرا انقد خودمو میکشم؟