صد و هشتاد و سه

یه چیزایی مدام داره رو مغزم میچرخه و بین تمام این بدبختی ها، آزارم رو بیشتر میکنه

توصیفش خیلی سخته و درکش هم شاید ا زاون بدتر

اینجوری به نظر بیاد که چقدر خودخواه و بچگونه س

ولی خب چیزیه که حس میکنم

و فکر میکنم باید تموم کنم این همه مقدمه چینی و سبک سنگین کردن برای احساساتام رو

اینها احساسات منه و نیازی نیس کسی تاییدش کنه

حتی به اشتباه، میخوام پذیرفته بشه

من انقدم احمق نیستم که بیخودی به چیزی گیر بدم حتما چیزی بوده که الان این حس رو دارم

صد و هشتاد و دو

شاید شانس با من بوده که ثبت نشد...

صد و هشتاد و یک

گه‌ توش

سه ساعت نوشتم، گریه کردم

ثبت رو‌ زدم، بخاطر نت‌ گووووه‌ ثبت نشده

صد و هشتاد

خیلی عجیبه!

ترس و استرسی که اول ازدواج نداشتم،

الان دارم برای برگشتن!